امشب یکی از شبکه ها فیلم غریبانه رو نشون میداد.
داستان یه مردیه نام بزرگ(ابوالفضل پورعرب) که اجباری و ساختگی مجبور به ازدواج با یه زن(هدیه تهرانی) میشه و پسره، دختره رو شیفته حودش میکنه و اما مریض بوده و نشونه مریضیش خون دماغ شدنش بوده و آخر فیلم در حالیکه دختره رسما عاشقش شده میمیره...
نمیدونم دقیقا چند ساله بودم که این فیلم رو دیدم.اما خیلی دوستش دارم و دارم و بارها دیدمش.بعد از دیدنش جلو اونایی که نازم رو میخریدن ادا درمیوردم که اتفاقی از دماغم خون میاد و دماغم رو میون دستم قایم میکردمو میپریدم تو دستشویی ....
یعد از یه مدتی تو تابستون بود که واقعا خون دماغ میشدم.رفتم دکتر و چیزی نبود... اما خدا خدا میکردم یه چیزی باشه....
امشب که داشتم فک میکردم میبینم که زندگیم واقعا خیلی شبیه شخصیت بزرگ همین فیلمه...
یه آدمی که معلوم نیست داره چه میکنه ،چی داره میگه ، کجا داره میره...
یه آدمی که معمولا دنیا به هیچ سمتیش حساب نمیشه...
یه آدمی که فک میکنه خیلی رود میمیره و اما این موضوع هم نمیتونه برانگیختش کنه...
یه آدمی که معلوم نیست دقیقا کجای این دنیا قرار داره و معلقه...معلق....
----
پ.ن ۱: از فردا در این وبلاگ دستور پخت عدسی مخصوص ایرن بانو به فروش میرسد... هرکه خورده راضی بوده..باور کنین رویاییه..مثل خودش...
پ.ن ۲: امروز بعد از مدت ها با یه رفیق حرف زدم که خیلی خوشحالم کرد...خیلی... نیوشای عزیز..