استقلال رفته بود دسته ۳ ... بابا خیلی داغون بود...با این حال بازم همه بازی های استقلال رو میرفت استادیوم تماشا میکرد...
با بسیج زنجان بازی داشت.. من اتفاقی شدم توپ جمع کن اون بازی... ماجراش مفصله... یکی از بازیکنان استقلال شوت زد... منم پشت دروازه حریف ... توپ یه راست اومد تو شکم من و تا آخر بازی بالا میووردم...
از ۳ سالگی با بابا میرفتیم استادیوم... خواهرهام هم که کوچیک تر بودن مبومدن باهامون...
یه ساندویچ کالباس با سه پر کالباس و چندتا خیار شور و شایدم گوجه و پرچم بزرگ استقلال و بلوز های مدل به مدل آبی من... بعدشم گرفتگی ۳ روزه گلو به خاطر داد و فریادو تشویق
دیروز آخر بازی رو با ایرن تو میدون منیریه جلوی یه مغزه دیدیم..زیر نم نم بارون... یهو انگار همون محسن چندسال پیش... تو استادیوم ... گریه های بعد از باخت استقلال.. شماره ۱۸ پیراهن جعفر مختاری فر ،بازیکن محبوب من ، روی تمام لباس های ورزشی و غیر ورزشی... دادوفریاد های من و سکوت بابا و سیگار کشیدناش تو استادیوم... مظلومی آتیش پاره آتیش پاره ، تورو کرد پاره تورو کرد پاره...
داور که سوت رو کشید کل منیریه شد دست و ماچ و بوس...
سال پیش اصلا دلم نبود سپاهان قهرمان شه..حیف اون همه طرفدار قرمز بود که سپاهانی ها جلوشون دور افتخار بزنن تو آزادی.. حیف بود افشین قطبی قهرمان نشه.. حیف بود اون همه جوون پرسپولیسی ناراحت و با گریه برن خونه...
اصلا به نظرم حیفه تیمی غیر از آبی و قرمز قهرمان شه...
اینکه اینا همش بازی و همه سرکاریم رو قبول ندارم زیاد... تو زندگی حداقل من این چیزها لازمه...
بابا خیلی وقته حال و حوصله نداره بریم استادیوم..منم از خودش بدتر... دوست دارم یه بار دیگه باهم بریم استادیم...ساندویچ کالباس و پرچم آبی...