خیلی وقت ها یه حرف هایی تو دلم هست یا یه چیزهایی از ذهنم عبور میکنه که دوست دارم بنویسم یا در موردش حرف بزنم و دوست دارم بقیه آدم ها در موردش نظر بدن ... دقیقا همون لحظه دوست دارم درباره اش حرف بزنم... قبلا زیاد برام مهم نبود که دیگران نظرشون چیه در مورد درونیات من یا مسائلی که ذهن من رو به خودشون مشغول میکنه یا حتی احساساتی که دارم...شاید یه ژست یا ادا اطوار روشنفکری بود...اما به خودم دروغ نمیتونم بگم ..دوست دارم دیده بشم..دوست دارم خونده بشم...و دوست دارم در مورد زندگی و دریچه های باز یا بسته اون تو زندگیم حرف بزنم...
کللن این قصه سر دراز داره..دارم تغییر میکنم ...
میدونید چه کارهایی رو نکردم؟
چه جاهایی رو نرفتم؟
از چه کوچه هایی عبور نکردم و چه آواز هایی رو نشنیدم؟
میدونید چقدر ادای آدم های خوب رو در آوردم ؟
چه لب هایی رو نبوسیدم و از چه اغوش هایی به سادگی عبور کردم ؟...
میدونید چقدر خودخواه نبودم؟
چقدر آرزوهام و علایقم رو خودم و دقیقا خودم له کردم...
و حالا دیگه نمیخوام اونطوری باشم ...
می خوام خودم باشم... و خودم رو خوشحال کنم از زندگی کردنم...
فقط همین یکدفعه است..باور کنید...فقط یکبار زندگی میکنم...
همین...