تبليغاتX
گام های معلق - اتاق آبی
هیچ چیز یادم نیست تقریبا. نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد.

به سینه روی زمین افتاده بودم . وقتی سرم رو از روی زمین بلند کردم یه موتورسیکلت دیدم که جلوتر از من داره حرکت میکنه . دخترک که ترک موتور نشسته بود برگشت و لحظه ای نگاهش با نگاهم گره خورد . موهاش از پشت روسریش بیرون ریخته بودو با هر حرکت جدید موتور تو باد میرقصید.

دست راست ام رو ستون کردم و به سختی از روی زمین بلند شدم.

نمیدونستم دقیقا کجای دنیا قرار دارم. خوابم یا بیدار. زنده ام یا مرده. سرگشته بودم .

دوروبرم رو نگاه کردم . هیچ تصویری از اطراف برام آشنا نبود . به زحمت پاهامو تکان دادم و از سلامتشون مطمئن شدم. راه افتادم. اما دقیقا نمیدونستم کجا باید برم . سرم داشت گیج میرفت و چشمام سیاهی . آسمون ابری شروع به باریدن کرد.

سرم خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم خیس شد . کف دستم رو  روی سرم کشیدم. خشکم زد. هیچ اثری از مو وسط سرم پیدا نکردم. باورم نمیشد. پس چرا یادم نمیومد که کی موهام ریخته.گیج و گنگ تر شدم.

تو همون لحظه یه ماشین جلوی پاهام ترمز کرد. مرد میانسالی کمی دورتر از ماشین به سمت ماشین میدوید. در رو که باز کرد رو به من گفت : من بیمارستان پارس پیاده میشم شما اول بفرمایید. منم بدون اینکه چیزی بگم نشستم تو ماشین . ماشین حرکت کرد راننده تو آینه نگاه کرد و گفت بیمارستان پارس تشریف میبرید دیگه ؟ومرد میانسال کله اش رو به علامت تایید تکون داد. تا من بخوام بفهمم که چه اتفاقی افتاده نگه داشت تا مرد پیاده شه . راننده رو به من کردو گفت بیمارستان پارس  همینجاست و با انگشت اشاره اون سمت خیابون رو  نشون داد. منم پیاده شدم.

با خودم فکر میکردم که چه حماقتی کردم. من که مسیری نداشتم. اصلا نمیدونستم کجای این دنیای لعنتی قراردارم. اما هیچ چیز نمیتونست اتفاقی باشه . یادم میاد یه دوست نابینایی یه بار دعا کرده بود که ای خدا مردم رو به همون تاریکی که من بهش گرفتارم ، گرفتار کن . چند ساعت برق شهر رفت.

اصلا نمیتونه اتفاقی باشه . چون بدن آدم ها سراسر از الکتریسیته اس و کل جهان هم همینطور. پس روی هم تاثیر دارن و اون برق رفتن اصلا به نظر من اتفاقی نمیتونست باشه.

تو این فکر بودم که خودم رو تو سالن بیمارستان پارس پیدا کردم . سرم خشک شده بود اما این چیزی از تامل من در باب ریزش موهام کم نمیکرد .

چندبار تو سالن قدم زدم. بی اینکه هدفی داشته باشم.خسته شدم . تکیه دادم به دیوار وکنار یه درب نشستم. میشه گفت درک دقیقی از محیط پیرامونم نمیتونستم بدست بیارم.

فکر میکردم یه بازیه .هنوزم مطمئن نیستم که نبوده.

یک مرد اومد و بالا سر من جلوی درب کناری من ایستاد. ناگهان درب باز شدو مرد به من تعارف کرد که بفرمایید. منم بازی رو ادامه دادم. احتمالا اینم نمیتونست تصادفی باشه. وارد آسانسور شدم. مرد شاسی طبقه 2 رو فشار داد.

- شما طبقه چندم ؟

- من چیزی نگفتم.

آسانسور طبقه دوم نگه داشت و مرد درب رو به نشانه احترام برای من باز کرد و منم زودتر از اون خارج شدم.

چندین بار دور خودم چرخیدم. با چشمانی بهت زده از مکانی که داخلش قرار گرفتم به اطرافم نگاه میکردم.

دستی روی شانه ام خورد.

پیرمردی با روپوش قهوه ای بود. احتمالا خدماتی بیمارستان بود.

تا بخوام چیزی بگم یا چیزی بپرسم گفت : برادرشی ؟

من سکوت کردم. یا شاید چیزی برای گفتن نداشتم.

بازوی من رو گرفت و گفت بیا.

از جلوی اطلاعات بخش که رد شدیم پیرمرد رو به پرستار کرد و آروم گفت برادره دختره اس.

و من میرفتم بی اینکه بدونم دقیقا کجا دارم میرم.

جلوی درب اتاق  209 پیرمرد رو به من کرد و گفت :

خدا صبرت بده . قبل از اینکه برسوننش بیمارستان تموم کرده بود . اما حال اون پسری که راننده موتور سیکلت بودهو خوبه و یه طبقه بالاتر بستریه.

به نظرم همیشه گفتن خبر مرگ خیلی دشوار میومد اما پیرمرد کل ماجرا رو جلوی ذهنم به راحتی هرچه تمام تر تصویر کرد. انگار نه انگار که من برادرش بودم. خودمم باورم شده بود این بازی رو. (( برادرش بودم))

قسمتی از اتاق رو وسایل پزشکی اشغال کرده بود. تقریبا وسط و بالای اتاق یه تخت قرار داشت . احتمالا جسمی که بدن دخترک بود زیر ملحفه سفید پنهان شده بود . با ترس و نا آگاهی به سمتش حرکت کردم. سرم کاملا گیج میرفت و داغ شده بود. تو یه حرکت به خودم اجازه دادم و ملحفه رو کنار زدم. باور کردنی نبود.  این دیگه اتفاق نمیتونست باشه یا یه بازی.

سرم گر گرفت و تمام بدنم . درمانده شدم . سریع ملحفه رو سر جاش برگردوندم. از اتاق سریعا زدم بیرون. رفتارم کاملا مشابه برادری بود که خواهرش رو از دست  داده بودن . به سالن اصلی که رسیدم درب آسانسور باز بود و مردی داشت داخلش میشد. خودم رو بعد از مرد داخل آسانسور جای دادم. مرد پرسید : شما هم همکف میرید؟

- من چیزی نگفتم

زود تر از مرد از آسانسور خارج شدم و سراسیمه و گنگ از بیمارستان خارج شدم.

بارون بند اومده بود . هوا یکمی سرد شده بود و این کمک میکرد تا حرارت بدنم و سرم کاهش پیدا کنه.

تا بحال تجربه ای اینچنینی نداشتم. به آدم هایی که تو پیاده رو از کنارم عبور میکردن خیره میشدم.هیچ شباهتی به آدم های یه بازی نداشتن. جدی و خشک .

گلوم کاملا خشک شده بود . به یه پارک رسیدم. از آبخوری جلوی پارک آب خوردم و حالم یه کمی جا اومد. کمی درورتر که شدم برگشتم و دوباره آب خوردم.

هرچی فکر میکردم هیچ ذهنیتی یا تصویری از اتفاقاتی که قبل از این حادثه افتاده بود نداشتم . وهیچ کسی هم نبود که بتونم ازش بپرسم چه اتفاقی افتاده.

کاملا خستگی رو تو پاهام حس میکردم. جلوتر که رفتم دیگه طاقت نداشتم . رو سکوی جلوی پارک که هنوز ادامه داشت نشستم.

سعی کردم که چشمام رو ببندم و به هیچ چیز فکر نکنم. اما دقیقا داشتم به هیچی فکر میکردم. انگار کل حافظه ام پاک شده بود. مطمئن بودم نمردم و زنده ام اما این زنده بودن تا چه حد میتونست معنا داشته باشه؟

یه پسر بچه اومد و با یه کم فاصله از من نشست روی سکو.

پاهاش به زمین نمیرسید. پاهاش رو به ترتیب راست و چپ جلو و عقب میبرد.

خواستم من هم همین کارو بکنم. پاهام به زمین گیر کرد. متوجه شد و یه خنده نصفه و نیمه تحویلم داد. چقدر بزرگ شده بودم.

- با کی اومدی پارک ؟

- با مامانم و ادامه داد البته مامانم میگه با آدم های غریبه حرف نزم ممکنه عوضی باشند.

البته فکرنکنم تو آدم عوضی باشی

- منم فکر نمیکنم.

- مامانت رو بیشتر دوست داری یا باباتو؟

مامان ؟ بابا ؟

هیچ تصویری به ذهنم خطور نمیکرد.

- غافلگیر شدی؟

-چرا غافلگیر؟

-  چون معمولا بزرگترها از ما بچه ها که این سوال رو میپرسن فکر میکنن مارو غافلگیر کردن .

زور زدن هام بالاخره جواب داد . مامانم رو بیشتر دوست دارم.

- آها

- بابات کجاست ؟

- با کامیون کار میکنه

-مدرسه میری ؟

- صریحا گفت : بهتره در مورد مدرسه حرفی نزنیم.

- ازم پرسید کار میکنی؟

- آره شعر میگم.

سکوت کرد

- البته فکر میکنم یه جاییم کار میکنم.

- یعنی شعر گفتن کار نیست؟

- سکوت کردم.

- در حالیکه حرکت پاهاش رو ادامه میداد : چشمات چقدر قرمزه؟

- آری میدونم.. شب ها که خوام نمیبره اینطوری میشم.

- یعنی دیشب ...

- آره یه خواب عجیب دیدم. از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد

- چه خوابی؟

- چشم هام رو بستم و شروع کردم به تعریف کردن :

خواب دیدم وسط یه جنگل انبوه گیر افتادم. تنها راه نجاتم یه تراش جادویی بود که تو دست داشتم.زورم اونقدر زیاد شده بود که درخت ها رو از خاک در می آوردم و با تراش می تراشیدمشون تا از انبوه درخت ها کم بشه و راه رو پیدا کنم. به خودم اومدم دیدم که همه درختان رو تراشیدم و جنگل رو نابود کردم. یهو باد که بیرون جنگل انگاری منتظر من بود اومد سراغم و سرم رو از تنم جدا کرد به جایی برد که شاید آخر دنیا بود. جایی که نه تا بحال دیده بودمش و نه حتی چیزی ازش شنیده بودم.

چشم هام رو که باز کردم پسرک کنارم نبود. انگار خواب بودم یا شاید جنازه ای مغروق در محیط پیرامون. حقیقیتی که باید اعتراف کنم اینه که همونطور که خوابم یادم اومد خیلی چیزهای دیگه هم از ذهنم عبور میکرد اما از این سرگشتگی خوشم اومده بود و سعی کردم خودم رو به این جریان بسپارم و تقلا نکنم.

 از روی سکو بلند شدم . پشت شلوارم از نم روی سکو کاملا خیس شده بود و از اقبال بلند شلوار روشن به پا داشتم و ممکن بود اگر کسی از غقب من رو ببینه فکر دیگه ای بکنه...

مسیر رو ادامه دادم.هر لحظه منتظر یه نشانه یا یه اتفاق دیگه بودم .

از خیابون که عبور کردم یه مرد با صدایی گوشخراش داد میزد :  آزادی  آزادی ... یه نفر آزادی ..

در حالیکه روی حرف (( ز)) تاکید میکرد.

آزادی ؟ چه واژه قشنگی. بعضی از آدم ها ، رفتار ها و حتی کلمات از مرزهای خوب و بد عبور میکنن. آزادی هم جزوهمون دسته کلماته.البته شاید قرابت دیگه ای هم با اون کلمه داشتم اما در اون لحظه فقط خود کلمه بود که جذبم میکرد.اما آیا  این یه نشانه یا اتفاق بود؟

به نزدیک مرد که رسیدم به چشم هام زل زدو گفت : داداش آزادی میری ؟ اون تاکسی سبز رو سوار شو.

بی تفاوت از کنارش گذشتم و خودم رو نزدیک تاکسی سبز پیدا کردم. یه مرد جلوی درب باز تاکسی ایستاده بود ورو کرد و به من گفت : من زودتر پیاده میشم. شما اول سوار شین.

خودش بود. همون نشانه یا اتفاق. بدون درنگ سوار شدم.با فشار مردی که کنار من سوار شد ، روی صندلی عقب ، به سمت زنی که کنار پنجره نشسته بود هل داده شدم و تنم به تنش برخورد کرد. زن صورتش رو به طرفم برگردوند و یه نگاهی بهم کرد و خودش رو جمع و جور کرد اما با حرکت تاکسی به حالت اولیه بازگشت.

انگشت هاش کشیده بود و ناخن هاش کوتاه. یه لاک نصفه و نیمه قرمز که معلوم بود خیلی  قدیمیه روی برخی ناخن هاش خودنمایی میکرد. تو همون یه نگاه اول که صورتش رو دیدم معلوم بود که چین و چروک دست هاش خیلی بیشتر از صورتشه. پنجره کناریش باز بود و باد روی موهاش سر می خورد و هر از چندگاهی زن رو مجبور میکرد موهای لختش رو که از زیر شال یا رئسری که سرش بود ،فرار میکردن رو دوباره به جای اولشون برگردونه...

آسمون باریدن گرفت.و یکهو شدید شد. پنجره رو بالا کشید و قطرات بارون مثل مبارزان واقعی خودشون رو به پنجره می کوبیدند و فنا میشدند.

پیاده شدن مرد کناریم رو متوجه نشده بوم.زن از کیف کوچکی تو دست داشت پول درآورد و به راننده داد و گفت: من زیر پل عابر پیاده میشم.

طولی نکشید که ماشین زیر پل عابر نگه داشت و از ماشین بیرون رفتم تا زن پیاده بشه.راننده هم پیاده شد و به سمت صندوق عقب رفت تا زن پاهای تقریبا درازش رو از گیرودار صندلی راحت کنه و بیرون بیاد راننده نصف بسته های سبزی رو که به زن تعلق داشت از صندوق بیرون آورد.

قد بلند زن نمایان شد.

- آبجی این همه سبزی رو چطور میخوای ببری ؟
- همونطور که تا کنار خیابون آورم و سوار ماشین شما شدم.

- آخه تو این بارون ...

حرف راننده رو قطع کردم . میخواید من کمکتون کنم؟

زن سکوت کرد و انگار از پیشنهادم بدش نیومده بود.

کرایه خودم رو حساب کردم و بسته های سبزی بین خودم و زن تقسیم کردم به سمت پله های پل حرکت کردیم.

احساس خوبی داشتم که منم میتونستم بر این جریان که توش گیر افتاده بودم تاثیر بذارم.

- مگه شما نمیرفتین آزادی ؟ ... زن پرسید

- نمیدونم...

- نمیدونید ؟ از اون حرف ها بود..نه البته خیلی ها نمیدونیم که جایی که داریم میریم میخواستیم بریم یا نه.

- این همه سبزی ..

- کارم اینه. سبزی پاک میکنم ، خرد میکنم و میفروشم.

-آها

- کار مسخره ای به نظر میاد؟

- کدوم کار مسخره نیست؟

- به هر حال میتونستم موثرتر باشم.البته برای یه زن تنها یه کار که خودت رییس خودت باشی خیلی رویایی به نظر میاد.

- شاید.

به بالای پله ها که رسیدیم نفس نفس میزدم اما زن انگاری عادت داشت. شدت باد قطرات ریز بارون رو محکم تر به صورت و سرم میکوبوند.

ادامه مسیر تا پایین پل به سکوت سپری شد.

اگه خسته ای بگو... میتونم ببرمشون خودم

- خسته به نظر میرسم ؟

- یه کمی

- دیشب درست و حسابی نخوابیدم...

- من هیچوقت نمی خوابم.

- هیچوقت ؟

- آره . همیشه ،حتی زمانی که به ظاهر خوابم یه واقعیتی درون من بیداره . صدای نفس کشیدن و پلک زدنش رو میشنوم.

- جدی ؟

- اونقدر بیداره که میتونه از برخی اتفاقات جلوگیری کنه یا بعضی مسیرها رو عوض کنه.

- جالبه

- باور نکردی نه ؟ مهم نیست

تا بیام جواب بدم بحث رو عوض میکنه

- چند سالته ؟ سی سال رو رد کردی؟

- آره

- آدم وقتی به سی سال میرسه تازه میفهمه که دنیا به آخر نرسیده . ولی موهات خیلی زود نریخته ؟ البته بهت میاد.

- سکوت کردم

- من از قیافه ام راضی نیستم اماطرح اندامم رو دوست دارم . خیلی وقت ها برهنه جلوی آینه می ایستم و نگاهشون میکنم . حس خوبی بهم میده. نمیدنم چیه ؟ اما حس خوبی بهم میده و برام حیاتی به نظر میرسه و نمیخوام از دستش بدم.

سکوت میکنم و به حرف های زن فکر میکنم. بارون کاملا بند اومده.

- رسیدیم

- کجا ؟

- آخر دنیا و بلند زد زیر خنده.. خب معلومه دیگه خونه من

در حالیکه داشت درب خونه رو باز مکیرد پرسید : راه رو که بلدی ؟

سرم رو تکون دادم.

- اتفاق خوبی بود. مرسی. خداحافظ... سبزی ها رو از دستم گرفت و در رو بست .

- خداحافظ

تو همون مسیر راهم رو ادامه دادم. اما مسیر رو که بلد نبودم . برگشت که درب خونش رو بزنم و ازش بپرسم اما باور کردنی نبود. رنگ همه درب ها یه رنگ بود. بیشتر که دقت کردم فهمیدم که تو یه محیط دقیقا قرینه قرارگرفتم. تعداد درب ها و شکلهاشون ، تعداد و فرم های درخت ها ، حتی پرواز گاه و بیگاه پرنده های آسمون جل کاملا قرینه بود در دو طرف کوچه.همه چیز یکسان بود.

به مسیر ادامه دادم. ورود یه مرد چاق از دور به کوچه همسانی محیط رو از بین برد. خوشحال شدم. مرد چاق تر از من بود. ریش و قدی بیشتر ازمتوسط. بهم نزدیک میشد.  بهش زل زده بودم. از کنار هم که عبور کردیم به هم تنه زدیم . زورش از من بیشتر بود و تونست مسیر من رو کاملا عوض کنه و تو مسیری دقیقا خلاف مسیر قبلی قرارگرفتم تا برگشتم دیدم نیست شده و صدای بسته شدن یکی از همون درب ها رو شنیدم.

در انتهای مسیر جدید یه خیابون خودنمایی میکرد. برای رهایی از یکسانی کوچه تنها راهم رسیدن به خیابون بود.

اما نه.. خیابون هم امید تازه ای نمیداد. قرینه و باز هم قرینه. حتی آدم هایی که دو طرف خیابون حرکت میکردند هم یکی بودن.

یواش یواش حالم به هم میخورد از این بازی یا جریان یا هرچیز دیگه ای که اسمش رو میذارید...

نه اتفاق جدید ..نه نشونه ای..

دنیا دور سرم میچرخید و با هر چرخش من دوباره در سر جای قبلیم تو دنیا ایستاده بودم.

سرم و گرفتم تو دست هام و زدم زیر گریه.نشستم کنار خیابون.نمیدونم چند ساعت اونجا نشسته بودم و چند ساعتش رو به گریه کردن گذروندم اما وقتی به خودم اومدم که دیدم یه ماشین کنار خیابون وایساده و راننده  که مردی مسن بود داره صدام میزنه...

- با توام ... زنده ای ؟

- سرم رو بلند کردم.. با منی؟

- مگه دیوانه ام که خودم رو صدا بزنم.. معلومه دیگه با توام.

- بلند شدم

- کجا میری برسونمت ؟

- خونه

- بیا بالا... زود باش تا جریمه مون نکردن.

سوار شدم... همسانی خیابون از بین رفته بود..انگار که کارخانه آفرینش دوباره شروع به کار کرده بود.

- این خیابون همین چند لحظه یا جند ساعت پیش...

- آره شایدم چند سال یا چند قرن پیش ... و  زد زیرخنده و پرسید ؟

- چند سالته ؟ سی رو رد کردی؟

- آره

- پس حالاحالاها نمیمیری...

- یعنی چه ؟

- از مدار مرگ خارج شدی .

- نمیفهمم...

- دیگه معتاد نمیشی که بخوای با یه سرنگ هوا از بین بری یا اینکه یه انقلابی باشی و بی گناه بکشنت یا مثلا عاشق کسی بشی و به خاطرش خودکشی کنی...اینا همه واسه قبل سی ساله..

- نمیدونم...شاید...

- البته اگه بخوای میتونی همه این کارها رو که برات گفتم بعد سی سال هم بکنی ..بستگی به خودت داره

- کارت اینه؟

- مسافر کشی ؟

- آره . مسخره اس ؟

- کدوم کار مسخره نیست ؟

- کامیون داشتم با اون کار میکردم

- خب ؟

- حالا ندارم. و بلند زد زیر خنده....

ماشین پیچید تو کوچه.....

 

 

 

ماشین می پیچه تو کوچه. ماشین رو با بی دقتی تمام پارک میکنه و حتی بدون اینکه قفل فرمان و پدال رو بزنه درب های ماشین رو میبنده و به سمت خونه حرکت میکنه.

تو یه چشم بهم زدن خودش رو به طبقه سوم میرسونه. هنوز کفش هاش رو از پاهاش در نیاورده که درب اتاق رو باز میکنه و بلند صدا میکنه ؟

- مریم؟

- صدایی از انتهای اتاق به گوش میاد

- بله ؟ سلام . کی اومدی؟

- بلندتر صدا میکنه : مریم؟

- جانم ؟

- مریم ؟

- محسن جان ؟ عزیزیم؟

مرزهای تن مریم از انتهای خونه به چشم میرسه و یواش یواش پررنگ تر میشه. محسن به خونه رسیده.

دیوار های اتاق از کاغذ دیواری های آبی ناپیداست....

 

 

----------------------------------

این داستان با (تمامی اشکالاتش) تقدیم به رفیق دیریافته.

 تقدیم به محسن باقرلو ، کرگدن مهربون و دوست داشتنی و مریم ترینشان.

محسن عزیزم تولدت مبارک.

آبجی مریم ترینم تولد محسن جانت مبارک.

دوستتون دارم.

همین...

 

   
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:37  توسط منو خودم  |