تبليغاتX
گام های معلق - خورشید
انگار دو تا ساچمه زیر چشم های خورشید می چرخن. چشم هاش دیگه تاب نمیاره و چشم هاش رو باز میکنه...

ازجا بلند میشه و یه لحظه تو رخت خوابش میشینه. به روبرو خیره میشه ، دست راست اش رو ستون میکنه و به سختی بلند میشه.

فضای اتاق رو بوی چراغ نفتی پرکرده.درب اتاق رو باز میکنه. هیکل لاغرش رو مثل برق و باد از لای درب رد میکنه و سریع درب رو می بنده تا قربانعلی – شوهرش – به نفوذ سرما داخل اتاق اعتراض نکنه.

انگاری بارون تازه بند اومده . سقف شیروانی روی ایوان فهم دقیق این موضوع رو براش سخت میکنه.روسری اش رو تو فاصله اتاق خودش با اتاق روبرویی که بچه هاش اونجا میخوابن از پشت دور سرش محکم میکنه.

درب رو باز میکنه و به همون سرعت دفعه قبل وارد اتاق میشه و به همین علت پای عباس پسر بزرگترش رو که جلوی درب خوابیده رو لگد میکنه. عباس یه لحظه از خواب میپره و طولی نمیکشه که دوباره خوابش میبره.

منوچهر بیداره. بی اینکه خورشید چیزی بهش بگه زیرلب به مادرش آروم سلام میکنه از جا بلند میشه.....

چهره خورشید تو تاریکی دم صبح پیدا نیست.منوچهر چکمه هاش رو زودتر از خورشید پا کرده  و منتظره. خورشید به سمت منوچهر میاد و سعی میکنه موهای خرمایی منوچهر رو که شاخ شده و از فرط بلندی رو گوش هاش ریخته با دست و به زور صاف کنه. تلاش اش تقریبا ناموفقه و به همدیگه به سمت آغل حرکت میکنن...

درب اتاق خورشید باز میشه.قربانعلی داره آماده میشه تا با منوچهر گوسفندها رو به چراگاه ببرن...

سگ های گله زوزه میکشن....

 

 

انگار دو تا ساچمه زیر چشم های خورشید می چرخن. چشم هاش دیگه تاب نمیاره و چشم هاش رو باز میکنه...

اسلحه اش روی پاهاش ولو شده.با نگرانی چشم هاش رو به دور اطراف می چرخونه و دوباره اسلحه اش رو به دست میگیره . از زیر سایه بانی که کنار دیوار ، بالای سر قبر عباس و منوچهر ساخته بیرون میاد و برای اینکه خواب از سرش بپره شروع میکنه به قدم زدن.....

بارون بند اومده . اما قطرات نم معلق تو هوا به دست ها و صورت خورشید هجوم میارن و سرما رو تا اعماق تن اش فرو میبرن.

به سمت قبر عباس حرکت میکنه. از درب ورودی قبرستان که وارد میشوی اولین قبر ، قبر عباسه و دقیقا کنارش منوچهر . اول هم عباس شهید شده بود. یه گلوله خورد وسط پیشونیش .یک هفته بعد هم جنازه ناشناس منوچهر رو از تو مرداب تو جزیره مجنون پیدا کرده بودند.

خورشید جنازه منوچهر رو از موهای خرمایی اش و فرم گوش هاش شناخته بود. پلاک منوچهر رو هم کنار بقیه پلاک ها و اجساد همونجا پیدا کرده بودن و ارزش شناسایی خاصی نداشت.

خورشید پایین قبر عباس و منوچهر می ایسته. اسلحه اش رو روی زمین میذاره و به اون تکیه میکنه و خیره به قبرها نگاه میکنه.

یه ماهی میگذره از روزی که خانواده ای از اصفهان اومدن و مدعی شدن جنازه ای که تو قبر منوچهر دفن شده ، جنازه پسرشونه و میخوان نبش قبر کنن. خورشید هم اجازه نداده بود و جنجال شده بود و از اون موقع شب ها با اسلحه از قبر منوچهر محافظت میکنه.

روزها هم اهالی روستا رو اکثرا فامیل بودن مدیون کرده که مراقب قبر پسرش باشن.

بارون دوباره باریدن گرفته. خورشید لحظه ای مکث میکنه و آروم آروم به سمت سابه بان حرکت میکنه.

پای خورشید به قبر عباس گیر میکنه و نزدیکه زمین بخوره که به سختی تعادلش رو حفظ میکنه.

کم کم هوا داره روشن میشه و خواب امان خورشید رو بریده...

صدای زوزه سگ ها ، شاید سگ های گله، به گوش میرسه....

 

 

انگار دو تا ساچمه زیر چشم های خورشید می چرخن. چشم هاش دیگه تاب نمیاره و چشم هاش رو باز میکنه...

قطرات بارون که تازه بند اومده دارن بازی میکنن.به نوبت روی گرده برگ های جنگل سوار میشن و سر میخورن . این همه شادمانی تو فضای پر از مه و طبیعت جنگل عادی به نظر میرسه و کسی اعتراضی نمیکنه....

چندقطره بازیگوش روی صورت خورشید میوفتن و حالش رو یه کمی سر جاش میارن.خورشید به سختی دست اش رو زیرش ستون میکنه و از میون گل و لای و برگ های خیس به زمین افتاده جنگل ،هیکل لاغر و نحیف اش رو بلند میکنه و فضایی رو که توش قرارگرفته تو ذهنش میچرخونه . مثل آدمی که میخواد یه قاب رو یه دیوار نصب کنه . موقعیتش رو تغییر میده و میاد عقب تر نگاه میکنه و تا کجی احتمالی قاب رو برطرف کنه.

از مسیرهای مختلف به بیماری اش میرسه . همون مریضی لعنتی که اینطوری وسط جنگل رهاش کرده.

-خورشید دیگه  نباید هیچوقت تنها بمونه یا تنها جایی بره. چوم ممکنه اون حالت بیاد سراغش و راهش رو گم کنه و دیگه نفهمه کجاست ، کجا داره میره یا چیکار داره میکنه-

اینو آخرین بار روانپزشک معالجش به قربانعلی و دخترش گفته بود.

خورشید از جاش بلند میشه و به سختی شروع به حرکت میکنه.گنگ به دوروبرش نگاه میکنه . فضای یکجور و آمیخته با مه پیدا کردن مسیر بازگشت رو براش سخت تر میکنه.

خوشحاله از اینکه امروز صبح موقع بیرون اومدن از خونه بارون میومده و مجبور بوده چکمه هاش رو پا کنه......

چندین ساعت گذشته و انگار خورشید به جای اولش برگشته. هیچ حسی تو ذهن و تن اش وجود نداره ....

خورشید تو آسمون محو میشه و تاریکی جاش رو میگیره...

صدای زوزه سگ ها از دور به گوش میرسه...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:25  توسط منو خودم  |