تبليغاتX
گام های معلق - 17
پاهای درازم دارن خفه میشن از بس تو گردن هم پیچ خوردن. همیشه  سوار ماشین که میشم همین مشکل رو دارم. بابا شیشه پنجره ماشین رو میکشه پایین و باد لختی گردن درازتر از پاهام رو نشونه میره و میشینه روش و سرماش همه جام نفوذ میکنه.

خودم رو جا به جا میکنم که دنده ماشین تو تنم فرو نره.دست راست ام رو که بین تن من و ایرن فاصله انداخته علیرغم مقاومت سرسختانه زیر بغل کاپشنم دور ایرن میندازم و شوشنه هاش رو با دست ام و بعدش تن اش رو با تن ام حس میکنم.

انتظار برای حرکت ماشین به پایان میرسه و یه نفر با اومدنش خیال همه رواز حرکتماشین راحت میکنه و لحظه ای بعد اون یه نفر با بقیه فرقی نداره.

مثل همیشه با ایرن صندلی جلو ماشن نشستیم و بعد از مدت کوتاهی که ماشین راه میوفته ایرن سرش رو شونه سمت راست منه و چشم هاش بسته اس.

خیره جلو رو نگاه میکنم و ابروهام صورتم رو فشار میدن و چشم هام حواسشون میره به سمت ابروهام و خودشون رو جمع میکنن.

- عشق منی ؟ نفسم ؟

ایرن چشم هاش رو باز میکنه و سرش رو به علامت تایید تکون میده و دوباره چشم هاش رو میبنده.

چراغ امیرآباد ،سرجلال ، با خیابون های خلوت همراهی میکنه و انتهای مسیر رو نزدیکتر. همیشه کار دنیا برعکس بوده.این فکر لحظه ای از ذهنم عبور میکنه و به ساعتم نگاه میندازم .....

 

بابا به آرومی از عوارضی عبور میکنه و تو آینه ماشین به مامان نگاه میکنه از آینه میبوسدش.مامان سری تکون میده که مثلا خجالت کشیده اما لبخندی که روی لب هاش میشینه انگاری تازه عروسی رو میمونه که واسه اولین بار داماد قانونی و شرعی ماچش کرده.

ذوق میکنه و خجالت میکشه.

تمامی حواسم رو در اختیار جاده خشک و خالی بیرون از ماشین بابا قراردادم .هیچ منظره جالبی برای مکاشفه وجودنداره. مثل سرسختی یه کودک برای تلفظ غلط کلمات مورد علاقه پدر و مادر ، نگاهم رو از روی جاده بر نمیدارم. خطوط سیاه کنار جاده که شاید رنگ دیگری داشته باشن و حالا درگذر ماشین سیاه به نظر میرسن از توی سرم ، از گوش راست به گوش چپ ، عبور میکنن هر ازچندگاه عبورش با صدای سوتی ممتد توام میشه و تحمل مسیر رو برام دشوارتر میکنه.

بابا محکم میزنه پشتم و میخنده. تنها واکنش ام یه لبخند ساده س دوباره تو یکنواختی جاده محو میشم. بابا سیگارش رو روشن میکنه و تندوتند پنجره طرف خودش رو میکشه پایین تا بوی سیگار نفس تنگی من رو تحریک نکنه . مامان از تو آینه چپ چپ نگاهش میکنه و بابا دوباره ماچش میکنه.

باد تمامی دود سیگار رو به سمت من میاره و تو حلقم خونه میکنه.....

 

بوی دود با بوی مخصوص کارخونه چیت سازی اجین شده و حتی اگر کورهم باشی میفهمی که داری میرسی ترمینال جنوب و باید از ماشین پیاده شی.

دست ایرن رو تو دستم محکم فشار میدم تا در جریان سکوتی که بینمون حکمفرما شده بهش بگم دوستش دارم. مقابله به مثل میکنه و دستم رو سخت فشار میده. ساک ایرن رو از این دست به اون دست میکنم و دورش میگردم تا دوباره اون یکی دستش رو بگیرم.

ترمینال جنوب محشر کبراست. هر جنسی از آدمیزاد و غیر آدمیزاد توش پیدا میشه . بوی کارخونه چیت سازی از نفسم کم میکنه و اوضاع رو بدتر از اون چیزی که هست برام جلوه میده.

از بین آدم های جورواجور رد میشیم...

اصفهان حرکت ... اصصصفهان

محلللللات.... محللللات..

قمقمقمقم...حررکت

اراااااک...

برای ایرن یه جا تو یه اتوبوس پیدا میکنم که حتی المقدور سریعتر راه بیوفته .

- گریه نکنیا...

- سر تکون میده و حرف نمیزنه..

- دوستت دارم..

- منم..

دست هاش رو تودست هام محکمتر از همیشه فشار میدم و کوچکی دشت ها انگشتاش بیشتر از هر وقت نظرم رو به خودش جلب میکنه.

- تو برو محسن...

- حالا میرم...

- چشم هاش پر اشک میشه و منظره ای رو به یادم میاره که نمیدونم کجا دیدمش و مدت هاست دارم بهش فکر میکنم.

از اتوبوس پیاده میشم و جوری که راننده و کمکش نفهمن شماره پلاک اتوبوس رو مینویسم..

  

 از پشت پنجره اتوبوس چشم های ایرن کاملا پیداست که داره گریه میکنه...

چونه ام میلرزه و اتوبوس دور میزنه و دور میشه. از تو جیبم یه پولی رو در میارم و از راه دور رو هوا میچرخونم و میندازم تو صندوق صدقه بزرگ تو حیاط ترمینال...

 

تنم یهو یخ میکنه و شیشه ماشین رو میدم بالا. نم نم بارون میاد و هوا مه داره . خودم رو روی صندلی ماشین بابا سر میدم پایین تا سرم رو بذارم رو صندلی شاید خوابم ببره..

اون پایین هوا سرد تره و این نظریه برام ثابت میشه که همیشه هوای گرم به سمت بالا حرکت میکنه و هوای سرد پایین. عمه و افسانه خواهرم خوابشون برده و اما مامان بیداره و داره زیرلب صلوات میفرسته و هر چند لحظه چشم های بابا رو از تو آینه چک میکنه که به خواب آلوده نشده باشن.

مه خیلی غلیظ شده . پنچره رو به سختی میدم پایین و دست هام و با ذوق میون زمین آسمون بیرون از پنجره رها میکنم .

مه به راحتی جای خودش رو میون آدم هایی که برای تماشا تو راهروی قطار وایسادن باز میکنه و احمد جای خالی کنار من رو جلوی پنجره قطار پر میکنه و به من ملحق میشه و رو پنچه پاهاش وایمیسته تا دستش رو بیشتر هل بده تو تن سرمای بیرون.

راهروی قطار پراز همهمه اس و خنده .

- من امشب آمدستم  وام بگذارم ، حسابت را کنار جام بگذارم...

این شعر رو با احمد از پنجره قطار داد میزنیم . هوای سرد زرنگی میکنه با ادای هر کلمه خودش رو تو تن و حلقمون بشتر جا میکنه و نفس کشیدن رو سخت تر...

 - کیه که داره به این بدی شعر میخونه؟

 - با افتخار : منم..

 - اسمت چیه ؟

- محسن ؟

- شما ؟

- ایرن....

 

 بیخیال هوای سرد و پنجره باز میشم . سرم رو آروم رو صندلی ماشین تکیه میدم و چشم هام رو به جدول وسط جاده که خیلی بی نظم و نا مرتب تو جاده آرایش پیدا کردن میدوزم...

بابا یه خورده عصبی شده.هوا که نامساعد میشه چشم هاش درد میگیره و رانندگی براش دشوار میشه . مامان سر حرف رو باز میکنه که حواس بابا رو از وضعیت راه پرت کنه . روش اش ناموفقه و بابا دل به حرف مامان نمیده و دوباره سکوت حکمفرما میشه . بابا به سمت فرمون ماشین خم میشه تا راحت تر بتونه جلو خودش رو ببینه.....

 

تابلوهای شبرنگ روی جدول خودنمایی میکنه. بهش که میرسم از روی جدول میم پایین و ایرنم به دنبال من همین کا رو میکنه و امتداد وسط خیابون حجاب رو پی میگیریم تا دوباره به دور از هراس تابلو بریم رو جدول وسط خیابون و راه بریم.

- تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ...

ماشین پلیس بدون اینکه بفهمیم از دور، نزدیک میشه و از کنارمون به آرومی عبور میکنه. الانه که بهمون گیربدن.اما این اتفاق نمیفته.

هرچند لحظه یکبار برمیگردم عقب و به ایرن که سکوت کرده و داره صدای گوشخراش من رو گوش میکنه نگاه میکنم که مطمئن شم پشتم ایستاده و داره دنبالم میاد.... خیابون حجاب تموم میشه و ازش به یه خیابون دیگه منحرف میشیم و مسیر ادامه پیدا میکنه.....

 

 

گوشیم زنگ میخوره . از خواب میپرم و با بدبختی گوشی رو از چیب شلوارم میارم بیرون.

- سلام

- سلام خوبی؟

- کجایین ؟

- نمیدونم خواب بودم من..

بابا که داشته به حرف های ما گوش میکرده میگه : داریم میرسیم. تا نیم ساعت دیگه .

میدونم تلفن مثل تلفن خوابگاه بعد از هفت دقیقه قطع نمیشه و با ایرن میون خنده های بابام و خواهرم و سکوت مامان حرف میزنم.

- تولدت مبارک آبی من..

- میخنده...

تابلوهای سبز کنار جاده خبرهای خوبی دارن و از پایان مسیر خبر میدن...

پنجره روکمی باز میکنم. هوا سرده بیرون. پنجره رو با ولع بیشتری میدم پایین تر و بیرون رو نگاه میکنم...

 

 

دوسال پیش ، پنجشنبه ، 16 آذر رفتم خواستگاری ایرن. نمیخوام بگم بزرگترین اتفاق زندگیم بود . چون بزرگترین اتفاق زندگیم خود ایرن بود که دوسال قبل ترش تو تمام زندگیم ، تو تمام تنم جاری شده بود.

تو این چند سال هیچوقت بی هم نبودیم. هیچوقت. امروز روز تولد ایرن منه. 17 آذر . هیچ چیز نمیخوام بگم . نمیخوام رابطه ام با ایرن رو وصف کنم . نمیخوام . فقط ایرن مثل یه دریچه بود تو زندگی من که دقیقا موقعی که اصلا انتظارش رو نداشتم باز شد و .....

بعدش دلم چسبید به سقف آسمون......

 

ایرن من ، رفیق من ، همه وجودم . نفسم ! تولدت مبارک.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:59  توسط منو خودم  |