
شاید تا به حال شنیده باشین که میگن : واسه یه برادر هیچ جایی راحت تر و بهتر از خونه خواهرش نیست ...
به مسیر و اتفاقات زندگیم که نگاه میکنم میبینم که همیشه درگیر و متاثر از حضور آدم ها در زندگیم بودم و هستم ... یه رابطه متقابل ... بر من تاثیر میگذارند و من نیز هم...خیلی کم پیش اومده که بتونم از کنار آدم ها به راحتی عبور کنم.. اگه به بعضی از شماها بگم که چه زمان هایی و تا چه عمقی به شما و زندگی هاتون فکر میکنم حتما تعجب میکنین...
... از کنار هم عبور میکنیم ، شاید کنار هم بنشینیم ، شاید حرف بزنیم ، گریه کنیم یا بخندیم ... بعد هم به مسیرمون ادامه میدیم...
چند شب پیش داشتم با محسن حرف میزدم... در مورد دانشکده هامون ... محسن میگه ، دانشکده شون یه زندگی کامله ، یه خاطره هوس انگیزه ، یه منبع مطمئن برای رجوع و به اتفاق بی نظیره تو زندگی خودش و هم دانشکده ای هاش ...
حقیقتش بهش حسودیم شد..از چهار سال دانشگاه کمتر از دو سال تو دانشکده مون سپری شد. اون دوسال هم با تقریب خوبی قابل چشم پوشیه.
حقیقت ماجرا بعد از رفتن احمد ، رفیقی نداشتم..یه آدمی که بشه بهش رجوع کرد ، کنارش نشست ، باهاش حرف زد .. بدون اینکه هیچ آسیبی به آزادی سیستم ات وارد کنه یا عقیده ای رو بهت تحمیل کنه اما در کنارش تاثیر گذارم باشه...
....بعضی وقت ها امید داشتن میتونه یه آدم رو از پا در بیاره اما از اتفاقات خوب نمیشه جلوگیری کرد همونطور که از اتفاقات بد....
مریم ... یادآور دوران بزرگ کودکیه منه که فکر میکردم همه آدم ها خوبن و مهربون ....
وقتی به این آدم و شخصیتش فکر میکنم احساس خوبی پیدا میکنم .. همیشه به ایرن میگم مریم فوق العاده است..همونیه که هست نه بیشتر نه کمتر...نمیدونم میتونم منظورم رو برسونم یا نه...
مریم همون اتفاق خوبه که نمیتونی جلوش رو بگیری . به اتفاق ویژه که از اون سر دنیا تاثیر گذاره روی زندگی ما تو این سر دنیا...
.... البته از این سر تا اون سر دنیا فاصله ای نیست...
این روزها خانواده ای خوب داریم...
این همون اتفاقه که این روزها زندگی ما رو بعد از مدت ها تحت تاثیر قرارداده...
به همین خاطر وقتی میریم خونه مریم و محسن دوست دارم بمونم ، دوست دارم زمان دیرتر بگذره....
شاید تا به حال شنیده باشین که میگن : واسه یه برادر هیچ جایی راحت تر و بهتر از خونه خواهرش نیست ...
امشب یکی از شبکه ها فیلم غریبانه رو نشون میداد.
داستان یه مردیه نام بزرگ(ابوالفضل پورعرب) که اجباری و ساختگی مجبور به ازدواج با یه زن(هدیه تهرانی) میشه و پسره، دختره رو شیفته حودش میکنه و اما مریض بوده و نشونه مریضیش خون دماغ شدنش بوده و آخر فیلم در حالیکه دختره رسما عاشقش شده میمیره...
نمیدونم دقیقا چند ساله بودم که این فیلم رو دیدم.اما خیلی دوستش دارم و دارم و بارها دیدمش.بعد از دیدنش جلو اونایی که نازم رو میخریدن ادا درمیوردم که اتفاقی از دماغم خون میاد و دماغم رو میون دستم قایم میکردمو میپریدم تو دستشویی ....
یعد از یه مدتی تو تابستون بود که واقعا خون دماغ میشدم.رفتم دکتر و چیزی نبود... اما خدا خدا میکردم یه چیزی باشه....
امشب که داشتم فک میکردم میبینم که زندگیم واقعا خیلی شبیه شخصیت بزرگ همین فیلمه...
یه آدمی که معلوم نیست داره چه میکنه ،چی داره میگه ، کجا داره میره...
یه آدمی که معمولا دنیا به هیچ سمتیش حساب نمیشه...
یه آدمی که فک میکنه خیلی رود میمیره و اما این موضوع هم نمیتونه برانگیختش کنه...
یه آدمی که معلوم نیست دقیقا کجای این دنیا قرار داره و معلقه...معلق....
----
پ.ن ۱: از فردا در این وبلاگ دستور پخت عدسی مخصوص ایرن بانو به فروش میرسد... هرکه خورده راضی بوده..باور کنین رویاییه..مثل خودش...
پ.ن ۲: امروز بعد از مدت ها با یه رفیق حرف زدم که خیلی خوشحالم کرد...خیلی... نیوشای عزیز..
استقلال رفته بود دسته ۳ ... بابا خیلی داغون بود...با این حال بازم همه بازی های استقلال رو میرفت استادیوم تماشا میکرد...
با بسیج زنجان بازی داشت.. من اتفاقی شدم توپ جمع کن اون بازی... ماجراش مفصله... یکی از بازیکنان استقلال شوت زد... منم پشت دروازه حریف ... توپ یه راست اومد تو شکم من و تا آخر بازی بالا میووردم...
از ۳ سالگی با بابا میرفتیم استادیوم... خواهرهام هم که کوچیک تر بودن مبومدن باهامون...
یه ساندویچ کالباس با سه پر کالباس و چندتا خیار شور و شایدم گوجه و پرچم بزرگ استقلال و بلوز های مدل به مدل آبی من... بعدشم گرفتگی ۳ روزه گلو به خاطر داد و فریادو تشویق
دیروز آخر بازی رو با ایرن تو میدون منیریه جلوی یه مغزه دیدیم..زیر نم نم بارون... یهو انگار همون محسن چندسال پیش... تو استادیوم ... گریه های بعد از باخت استقلال.. شماره ۱۸ پیراهن جعفر مختاری فر ،بازیکن محبوب من ، روی تمام لباس های ورزشی و غیر ورزشی... دادوفریاد های من و سکوت بابا و سیگار کشیدناش تو استادیوم... مظلومی آتیش پاره آتیش پاره ، تورو کرد پاره تورو کرد پاره...
داور که سوت رو کشید کل منیریه شد دست و ماچ و بوس...
سال پیش اصلا دلم نبود سپاهان قهرمان شه..حیف اون همه طرفدار قرمز بود که سپاهانی ها جلوشون دور افتخار بزنن تو آزادی.. حیف بود افشین قطبی قهرمان نشه.. حیف بود اون همه جوون پرسپولیسی ناراحت و با گریه برن خونه...
اصلا به نظرم حیفه تیمی غیر از آبی و قرمز قهرمان شه...
اینکه اینا همش بازی و همه سرکاریم رو قبول ندارم زیاد... تو زندگی حداقل من این چیزها لازمه...
بابا خیلی وقته حال و حوصله نداره بریم استادیوم..منم از خودش بدتر... دوست دارم یه بار دیگه باهم بریم استادیم...ساندویچ کالباس و پرچم آبی...