تبليغاتX
گام های معلق
پاهای درازم دارن خفه میشن از بس تو گردن هم پیچ خوردن. همیشه  سوار ماشین که میشم همین مشکل رو دارم. بابا شیشه پنجره ماشین رو میکشه پایین و باد لختی گردن درازتر از پاهام رو نشونه میره و میشینه روش و سرماش همه جام نفوذ میکنه.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:59  توسط منو خودم  | 

آپدیت..... ایرن عزیزم....

تمام سعی ام رو میکنم که قبرها رو لگد نکنم اما بعضی وقت ها نمیشه و پاهام روی مرمر خیس سر میخوره و از لگدکردن قبرها احساس بدی پیدا میکنم.

بارون تازه بند اومده و آسمون مثل آدمی که تازه از شاشیدن برگشته و خیالش راحته میتونه به بقیه کارهاش برسه.

برگ های درختان قبرستون سیدنظام بهشون فشار اومده و با شرمندگی سرشون رو خم میکنن و قطرات بارون رو که روی اونها جمع شدن به زمین میندازن و دوباره سرشون رو بالا میگیرن.

کمال جلوتر از من داره راه میره ، تند تند و بی ملاحظه. لعنتی انگار مثانه اش نصف مال بقیه آدم ها گنجایش داره . یه کم که هوا سرد میشه دربه در توالت یا جای امن میشه تو خیابون.

تلاشم برای لگد نکردن قبرها بی اثر میمونه و تو یه چشم بهم زدن با کون میوفتن روی یه قبر:

                                               زنده یاد

                                          احمد مشکلاتی

                                             فرزند ولی

                                        تاریخ فوت :1313

به سختی خودم رو جمع و جور میکنم و با یه سنگ سعی میکنم شلوار گلی ام رو پاک میکنم و زیر لب چندتا فحش بی هدف نثار زمین و زمان میکنم.

کمال یه گوشه کناری خودش رو راحت کرده و داره زیپ شلوارش رو بالا میکشه و میاد به طرف من.عینک ته استکانیش رو با انگشت اشاره اش رو دماغش بالا میبره و با خنده میگه من شاش داشتم تو ریدی به خودت؟ و سریع خنده اش رو جمع و جور میکنه.

کمال تنها بچه اکرم خانم و کاظم آقاست. کاظم سه سال پیش تو تصادف مرد و تو همین قبرستون سیدنظام دفنش کردن . هر پنجشنبه اگه تو شهرباشیم با کمال و ابی میایم سر قبرش فاتحه خونی. البته ابی تا دم در میاد و میگه از همین دم در فاتحه میرسه به مرده.

 

 

 

ابی سیگارش رو تازه روشن کرده و چندتا پک عمیق نثارش میکنه ،مثل عاشقی که لب های معشوقش رو بعد از چند وقت دوری می بوسه.

و در همین حال با پای راستش بندکفش چپش رو که روی زمین ولو شده این ور اونور میکنه و با انگشت شست و اشاره دست چپش جفت سوراخ های دماغش رو می پوشونه و لحظه ای بعد یه چیزی از تو دماغش رو بین زمین و آسمون رها میکنه.

- یه کم پول خرج کن یه سیگار درس درمون بخر. خفه مون کردی با این بوی گهش

- چیه ؟ گه دوست داری؟

تصویر یک زن از انتهای کوچه به چشمم آشنا میاد. مثل هر پنجشنبه. اکرم خانم مادر کماله.میره خونه جواد آقا بقال محل که مادر مریضش رو ببره حموم و خونشون و تمیز کنه.

چادرش رو با گوشه لبش گرفته ویه زنبیلم با کلی خرت و پرت تو دستشه.  وقتی میخواد جواب سلام من و ابی رو بده دامن بلند و پیراهن زرد و کمی رنگ رو رفته زیر چادرش معلوم میشه .

- میرین سر قبر کاظم از طرف منم یه فاتحه بخونین.

- چشم. خدا رحمتش کنه.

اکرم خانم درو میشه و ابی زیرلب میگه :

حالا یه پنجشنبه جواد آقا رو بیخیال شی به جایی بر نمیخوره.

محکم میزنم پس کله ابی و سیگارش مثل ماشینی که یه دست انداز حسابی رو رد کرده روی لبش  تلو تلو میخوره.

- دست خر کوتاه.

- آشغال مادر رفیقته. خجالت بکش.

- بابا همه میگن . مادر جوادآقا بهانه اس. اصل جنس خود جواده.اینو خود کمال هم میدونه .بعد از یه مکث کوتاه انگار که چیزی تو ذهنش چرخیده پخی میزنه زیر خنده و سیگارش رو تو دست هاش جا به جا میکنه و با دست راستش باسنش رو میخارونه.

 

 

 

سعی میکنم تو راه برگشت یه کمی از کمال فاصله داشته باشم. هر چند دقیقه یکبار کمال برمیگرده و پشت سرش به من نگاه میکنه و منم خودم رو با سنگی روی زمین دارم بهش لگد میزنم مشغول نشون میدم.

از صبح تا حالا که با کمال اومدیم قبرستون دو سه جمله بیشتر نگفته و اصلا دقیق تر که فکر می کنم از روزی که سر لودگی ابی به خاطر قضیه اکرم خانم و جواد آقا زد تو گوش ابی اینطوری شده.

گل خشک شده شلوارم رو با دست میتکونم تا از یکنواختی شوت زدن به سنگ لحظه ای خودم رو رها کنم. اما خیسی شلوارم با هر وزش باد سرما رو تا ته تنم فرو میبره.

از جلوی مغازه جوادآقا که رد میشیم فقط حسن شاگردش تو مغازه اس. کمال میره جلو و حسن بهش میگه جوادآقا مغازه بوده اما رفته بیرون و احتمالا بازم برمیگرده.

احساس میکنم گام های کمال سست تر شده. اینو از زیاد شدن تعداد دفعاتی که برمیگرده به من نگاه میکنه حدس میزنم.

نزدیک خونه جوادآقا که میشیم کمال بدون اینکه برگرده به من میگه : محسن وایستا تا من برگردم.

در خونه جواد آقا رو با مکث میزنه . از اونجایی که وایسادم نمیتونم تشخیص بدم کی درب رو براش باز کرده. حتما یه آشنایی درب رو باز میکنه که کمال راحت وارد خونه میشه .......

 

 

سعی میکنم کنار کمال راه برم. اما به صورتش نگاه نمیکنم و چیزی ازش نمی پرسم.از کنار مغازه جوادآقا که رد میشیم حسن ، شاگردش میگه : کمال ، جواد آقا رو پیدا کردی؟ کمال جواب نمیده.

دورتر که میشیم به نیمرخ صورت کمال نگاه میکنم. چونه اش میلرزه و پره های دماغش باز و بسته میشه.

به قبرستون که میرسیم از کمال فاصله میگیرم . سعی ام رو میکنم قبرها رو لگد نکنم اما مثل صبح وسواس ندارم.

بارون داره نم نم میباره و کمال از من دور میشه .

شاید به سمت قبر کاظم آقا میره که انتهای قبرستون سید نظام دفنش کردن.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:32  توسط منو خودم  |