نزدیکه یک ساعته وایسادیم تو صف . سوز سرما اونقدر زیاده که شاید مرده ها آرزو میکردن که ای کاش با کت و شلوار دفنشون میکردن. تمام سعی ام رو میکنم که آب دماغم آویزون نشه ، که میشه اما حیاتش بیشتر از چند لحظه ادامه پیدا نمیکنه..
جلوم ، تو صف ، ناصر وایساده . مثل اکثر شمالی ها باسنش بزرگه و از بس زیر اورکتش لباس پوشیده مثل زن های حامله شده.
عقب تر از من موسی است . از بس صدای شغال رو خوب در میاره بهش میگن موسی شال . با اون هیکل ریزه میزه پشت قدبلند من هر غلطی دلش میخواد داره میکنه و بچه ها زیرزیرکی بهش میخندن.
اصلا حواسم به حرف های سرهنگ کاشفی نیست . خیلی وقته که داره ور ور میکنه و از مزیت های اجباری میگه که اگه کسی سربازی نره آدم نمیشه.به نظرم سرما داره تو تنش رژه میره اما با لجاجت و گستاخی تمام پنهونش میکنه...
صدای شغال میاد و چندبار تکرار میشه ، هردفعه بلندتر از دفعه قبل.
- کی بود ؟ میگم کی بود؟...
نگاهش رو به من میدوزه و میگه : تو بودی پدرسگ ؟ آره خود بی صفتت بودی. گمشو بیا بیرون...
اصلا حواسم نیست که سرهنگ کاشفی با منه.
دوزاریم تازه میوفته. اما خیلی دیر شده. سرهنگ تو صورتم وایساده و تا بیام حتی درست و حسابی تو چشماش نگاه کنم زیر گوشم از حرکت سریع دستش سوزش عجیبی احساس میکنم که تا بحال تجربه اش نکردم.
اون شب و روز اول اجباری رو تا صبح روز بعد تو سرما بیرون موندم و یه هفته بعد با قرعه از خدمت معاف شدم....
2
دست هام تاول زده . اینجا دست های همه تاول میزنه از بس تو گرمای دلهره آور تابستون شرجی با بیل و کلنگ میوفتن به جون این کوه بی زبون که توش یه تونل باز کنن.
خورشید در نهایت بی شرمی هر روز تنش رو به زمین نزدیک تر میکنه و از عیش و نوش روزانه اش ما رو به عذاب میندازه.
سرمو میکنم سمت خورشید که چهارتا فحش نثارش کنم اما با نور تیزش محکم میزنه تو چشمام وسرمو میندازم پایین که یه کیف میبینم.
به اندازه چندین برابر حقوق من توش پوله. کیف ماله مهندسه.
شب با پول دستخوشی که از مهندس بابت پس دادن کیفش گرفتم با بچه ها رفتیم کافه شهرو لبی تر کردیم...
3
نمیدونم چطوری دارم با این وانت لکنتی تو این خیابونای تهران رانندگی میکنم. تازه جای شکرش باقیه که رییس آشغال شرکت اجازه داده بیام. میگن محسن زردی داره و حالش اصلا خوب نیست و فقط مهین رو از بیمارستان مرخص میکنن.
مهین پشت تلفن میگفت : پسرت خیلی مظلومه. میگه اینو از چشماش فهمیده.
سرآسیمه میرم داخل اتاق مهین. کسی نیست . میام بیرون مامان صدیقه رو انتهای راهرو میبینم.مادره مهینه و از مادرم عزیزتر. میرم طرفش.
تا منو میبینه میاد طرفم و میگه ممدآقا تموم شد.
دنیا رو رو سرم خراب کردن. زانوهام شل میشه و سرم گیج میره.
تازه میفهمه که چی گفته.با ته لهجه مشهدیش میگه نه .میگه محسنو بردن اونور ومیگن خونش رو تصفیه کنن خوب میشه.
از من برای محسن خون میگیرن و خوب شدن و محسنو نذر امام حسین میکنم...
حالم خیلی بهتره....
**
این سه قسمت برداشتی آزاد بود از زندگی پدرم. میدونم که هیچوقت اینجارو نمیخونه چون به قول خودش از اینترنت بازی و اینجور سوسول بازی ها خوشش نمیاد.
دیشب تولدش بود و من امشب میرم پیشش.
به هر حال تمام احساسم رو تو این لحظه تقدیم میکنم به مردی که همیشه آرزومه به اندازه اون مرد باشم.....
هوا گرگ و میشه . با ابراهیم و کمال سرکوچه وایسادیم.طبق معمول ابی داره سیگار میکشه. هوا ابریه.ابرها مثل سبیل بابابزرگ کمال که کوچه پشتی بقالی داره و معمولا ابی سیگارش رو از مغازه پیرمرد کش میره توهم رفته.شاید بارون بباره.مثل هرروز شمال.
اصلا فکر نمیکردم وقتی بزرگ شه اینقدر عوض شه قیافش تا اون حد زیبا بشه وگرنه... نه بابا حتی اگرم میدونستم هیچ غلطی نمیتونستم بکنم....
ابی با اون صورت ترکه ای سیاهش کنارم وایساده و آتیش به آتیش سیگار میکشه و یه رون اون دهن بوگندوشوباز میکنه و میگه حسرته داداش حسرته.سه چهار سالی از من و کمال بزرگتره. مادربزرگم میگه سیاهی صورت ابی به خاطر سیگار نیست.از بس گناه میکنه و به ناموس مردم چشم داره خدا روشو سیاه کرده.
اسمش مهتابه ، تنها دختر حبیب آقا و اعظم خانم . بابام میگفت دو سه سال بعد از ما اومدن تو محل. حبیب آقا کارگری میکرد و معتاد بود . معمولا به خاطر همین اعتیاد کوفتی مجبور بود هی شغلش رو عوض کنه. البته خودش میگفت چون کارش درسته و همه جا میخوانش مجبوره که هی کارش رو عوض کنه . اعظم خانم خونه داره و حراف. عاشق روضه و سفره .خواهرم میگه همه جا مهتاب رو با خودش میبره که شاید ییه بخت خوب واسه مهتاب باز بشه.
آسمون به هم میپیچه مثل بچه ای که تازه شیرخورده و تو بغل مادرش خودشو اینور اونور میکنه تا بلکه آروغ بزنه و خودشو راحت کنه. آسمون قرمبه میکنه و بارون شروع میکنه به باریدن. هرروز همین برنامه س اینجا. مخصوصا اگه فصل پاییز باشه. بدون نگرانی از خیش شدن زیر سرپناه پاتوق همیشگیمون وایسادیم.
کمال سردشه. خیرسرش یه ماهه قراره بره یه کتی چیزی بخره . همه پولهاش میره پای قمار. مادربزرگم میگه قمارم گناهه اما نمیدنم کمال چرا اینقدر سفیو مفید مونده. من که دارم گر میگیرم از گرما. ابراهیم گوشامو که قرمز شده مسخره میکنه و باز زیرلب ضرضر میکنه.
هروقت میبینمش اینطوری میشم . عینهو مهتابه لعنتی.تا چششمم بهش میوفته انگار تو رگ هام باروت ریختی و از سر مرض یا هرچیزی آتیش کشیدی بهش. میشم مثل کوره آتیش .
هرروز از پشت بوم دیدمیزنمش. اما زیاد خوشم نمیاد. اولا حبیب آقا یه پاتوق داره واسه خودش اون بالا که بساط تریاکش رو راه میندازه ، اونم جاش یه طوریه که دید نداره. میترسم یهو اونجا باشه و ضایع بشه. بعدشم تو لباس مدرسه خوشگل تربود. همیشه از دامن گشاد و بلوز بلند بدم میومده.
هواتاریک تر شده. آسمان خودشو جرداده ازبس باریده. فصل سرما انگار ابرها نزدیکتر میشن به زمین اینجا،یا خورشید از زور سرما خودشو جمع میکنه شاید .
- اون دفعه هم شانسی دستشو گرفتی بابا ، حبیب آقا میدیدت که حسابت با کراما کاتبین بود.
ابی راست میگه یه طورایی . اومده بود رو بوم لباس پهن کنه. به بهانه کمک رفتم رو بومشون که چسبیده به خونمون.تو همون هیروویر دستشو گرفتم.دقیقا هیچی نمیفهمیدم. تلاشی نکرد تا دستشو در بیاره. اونقدر حواسم پرت بود که دستشو قدری محکم فشاردادم که وقتی داشت میرفت دستش قرمز شده بود.
- دوباره کی میای لباس پهن کنی ؟
زیرچشمی نگاه کردو رفت.البته سوال منم احمقانه بود.
ابی میگه اگه وقتی دستشو گرفتم چیزی بهم نگفته دلیل بر این نمیشه که از من خوشش اومده باشه .
- ایندفعه ماچش کن.
کمال که سگ لرزه گرفته دستاشو تا آرنج کرده تو جیب شلوارش . فک کنم جیب شلوارش سوراخ باشه یا اصلا آستر نداشته باشه.
کمال میگه بابا بیخیال. دردسره.طرف صاحاب داره. حالا بر فرض ایندفعه ماچش کنی. حتما دفعه بعد ...
صدای موتور گازی میپیچه تو کوچه . کمال حرفش با صدای موتور گازی قاطی میشه و این صدای موتوره که به صدای لرزون کمال غالب میشه.
- داداش ، رفیقت اومد.
ابی میخنده و زیرلب این حرفو میزنه.
اسمش جمشیده. رفیق گرمابه و گلستان حبیب آقاس و مثل خودش مفنگی. بچه های محل میگن با مهتاب نامزد کرده. مادر مهتاب همین چندروز پیش که اومده بود خونمون سفره به مادرم گفته تا عید امسال عقد میکنن. من که باورم نمیشه . عقاید ،ایده و پافشاری های پسربچه ها اگه ایده آل و آرمانیه اما به همون اندازه پوچ و غیرواقعیه.
جمشید موتورشو پارک میکنه و میره خونه حبیب آقا . بوی بنزین و دود موتورش با نم بارون قاطی شده. دارم از بوش بالا میارم.شدم مثل زن حامله ای که ویار داره و هی عق میزنه . کمال میره یه بسته بادوم زمینی میخره.
- کاری نداره که ایندفعه ماچش کن…
قلبم داره از تو سینم میزنه بیرون. انگار میخوام قتل کنم. مثل سگ عصبیم. مهتاب داره رو پشت بوم لباس ها رو باد میده. به یه حرکت میرم رو بومشون. تمام تنم آتیشه . معلقم انگار بین زمین و آسمون . یه بار ابی یه کفتر زخمی رو از سر آزار تو هوا ول میکرد.
دستشو گرفتم . تا اینجاشو خوب بلدم.نمیدونم چرا مهتاب جا خورد. تزدیک تر میشم بهش . از پشت گردنمو محکم گرفت .هرچی تو سرم بود ریخت تو تنم . رومو برگردوندم. حبیب آقاس . فک کنم داره فحش میده . بعید میدونستم یه همچین زوری تو دستاش باشه. داره خفم میکنه. تا بیام چیزی بگم تف میکنه تو صورتم . تا مرز اشک پیش رفتم . حبیب آقا رو هل دادم و پریدم و رفتم. هوا گرگ میشه…