تبليغاتX
گام های معلق

 

پنجشنبه ، اول خرداد ۷۶....

مسیر مثل همیشه شلوغه...نفسم به زور بالا میاد و دل شوره و استرس زیاد هم مزید بر علت شده.ذهنم کاملا مشغوله و این باعث میشه از بابا عقب بمونم...

وقتی به حیاط حرم رسیدیم و چشمم به گنبد افتاد یه کمی آروم تر شدم ، چشمام رو بستم و نذر کردم...

طول کشید...

صدای بابا من رو به خودم آورد به سمتش حرکت کردم...

ورودی حرم خم شدم تا کفش های خودم و بابا رو بردارم ..وقتی دوباره ایستادم به بابا گفتم :

اگه فردا خاتمی رییس جمهور نشه چی میشه؟

بابا یه مکثی کرد و جوابم رو نداد راهش رو کشید و به سمت ورودی حرم حرکت کرد و منم رفتم کفشداری...

 

(( چند شب پیش تو مناظره میرحسین و کروبی که مجری به میرحسین تذکز داد میرحسین  از کوره در رفت و گفت : من یه آدم انقلابی ام .... ))

 

 

یکی از حسرت های همیشگی زندگیم جنگ بوده و انقلاب... همیشه حسرت میخورم که فضای دلچسب اتقلاب یا جنگ رو تجربه نکردم..البته هیچ آدم عاقلی نیست که بخواد تو مملکتش جنگ باشه(البته میگن پیدا شده یه همچین آدمی )

به همین علتم آدم های جنگ یا انقلاب همیشه برام ارزشمند بودن..نمیتونستم به سادگی از کنارشون عبور کنم...نمیتونم نبینمشون ... نمیتونم ادا و اطوار روشنفکری در بیارم و بگم دوره این حرف ها گذشته.. و این آدم ها و دوره و خاطراتشون موثرترین ادم های زندگیم بودن...

 

خاتمی رو نمیشناختم...

دوم دبیرستان درس میخوندم که تو ستاد انتخایاتی اش در جنوب تهران کار میکردم.. جو گرفته بود و یه احساس خیلی خودمونی باهاش داشتم،براش نامه مینوشتم و نخستین اول مهری که رییس جمهور بود وقتی اومد مدرسه ما همه اون نامه ها رو بهش دادم...

از اون روز شدیم رفیق... که من اونو می دیدم و اون منو نمی دید...

شب های هتل اوین مونس تنهاییم یه زیارت عاشورا بود که یه طرف دیگه اش عکس خاتمی بود که روش نوشته بود :

سلام علی آل یاسین...

وقت اومدن از آنجا از قصد جاش گذاشتم واسه نفر بعدی...

 

 

هیچوقت یادم نمیره دانشجویی رو که اونقدر کتک خورده بود دراز به دراز کف خیابون اردی بهشت خوابیده و یه پیرزن که داره بالا سرش قرآن میخونه و چند لحظه بعد یه آقای خوشتیپی از بالا سرش رد شد و گفت ((که هرچی بدبختی داریم به خاطر همین دانشجوهاست که مملکت رو بهم میریزن...))

 

آن وقت ها ، آن تیرها و خرداد ها ... جان می دادیم برای اینکه در قالب گروهی ،جمعی ،تظاهراتی یا هر چیزی شبیه آن راه بیوفتیم هرکجا که دلمان خواست و بخوانیم هر چیزی که از گلویمان بیرون ما امد و چه خوب تر بود اگر مردم شهر همراه و همصدایمان می شدند . شماتت مان نمیکردند و به مسخره مان نمیگرفتند و...

 

این روزها ...

تهران ،ایران ...

کلکسیونی بی نظیر از انسان ها ، حرف ها ، سرودها و آوازهاست.. جشنواره با شکوه از خواست مردم ، شور و هیجان ، رفاقت و همدلی ، اشتیاق و احساس و ....

این روزها میتوانی هرکجا دلت خواست بروی و هر آنچه دلت خواست بخوانی ...

به هردلیل و به هر موضوع این اتفاق بی نظیر است...

 

میرحسین موسوی را میشناسم...

این آدم شرف و آبروی خود را به صحنه آورده است... در بدترین شرایط و با بیشترین هرینه های ممکن...

اما این اتفاق تازه ،این هیجان و شور بی نظیر و از همه چیز مهمتر این امید و این امید و این امید... اینهاست که میرحسین را از همین حالا برنده انتخابات کرده است....

 

چند شب پیش که میرحسین گفت : من یه آدم انقلابی هستم... تن و بدنم لرزید و دلم ریخت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:25  توسط منو خودم  | 

تو تاکسی نشسته بودم چندروز پیش. راننده یه نگاهی بهم انداخت و پرسید:

-آقا موهات روخودت سفید کردی یا خودش سفید شده؟

-  خودش سفید شده..

- چقدر قشنگ سفید شده...

 

ایرن صبح زود رفته سرکارواز رفتنش بیدارم.اصلا حس ندارم از تورخت خواب بلند شم.چندین ساعته از این طرف به اون طرف غلت میزنم ودیوارهای سفید و مضحک اتاق رونگاه میکنم.موبایلم پشت سرهم زنگ میخوره و جواب نمیدم...

جلوی آینه می ایستم .موهام خیلی بلند شده.خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی.

سرم خیلی درد میکنه. خیلی دوست دارم جمجمه ام رو بشکافم و این موجودات سیاه ریزی که شبانه روز مراسم رژه دائمی  تو سرم برگزار میکنن روببینم ودر یه حرکت ناگهانی کل محتویات سرم رو تو سطل آشغال خالی کنم .

از بس موهام بلنده حتی نمیتونم با خارشی که از حرکت همین جونورهای سیاه، که تو سرم ایجاد شده مقابله کنم و سرم رو بخارونم...

قیچی روبرمیدارم ویه راست میبرم توموهام...از این ور به اونور...همه مسیرهای ممکن رو طی میکنم...

اما نمیدونم چرا تیغه بالایی رورو تیغه پایینی فرود نمیارم وخودم روراحت نمیکنم...

برمیگردم توتخت و پتورومیکشم رو سرم یا شایدم هیچوقت ازجا پا نشده بودم...

 

به درب پارک شهر که میرسم،همون دربی که به کتابخونش نزدیکتره، از کشف مسیر نزدیک خونمون تا اونجا خوشحال میشم اما اونقدر عمیق نیست که به تنم نفوذ کنه.

جلوی درب کتابخونه به وفور پسر دخترایی رومیبینی که به بهانه درس خوندن واسه کنکور اومدن اونجا اما حالا بیخیال درس شدن و دارن با هم میگن و میخندن.

نگاهم رو یه جفتشون قفل میشه. انگار هراسی به دلشون میشینه از نگاه من و یه کمی مراعات میکنن.ازشون که عبور میکنم برمیگردم ومیخوام دلیل نگاهم روتوضیح بدم براشون که اونها روتو همون حالت قبلی میبینم...

 

کتاب درخواستی ایرن روبراش میگیرم ومیذارم تو کوله ای که از امروز آوردمش با خودم..

کوله ماله ایرنه و الان دیگه میتونه با خیال راحت برای خودش یه کوله نو بخره...

از پارک که عبور میکنم همه جا مثل همه یا نیست ومن فکر میکنم هست...

احساس میکنم گم شدم..یه دور کامل دور خودم میچرخم، اتفاق جدیدی نمیوفته.دور بعدی...هیچ...

وهمین طور دورهای بعد...

اونقدر که سرم گیج میره و میشینم رویه نیمکت...

الانه که بزنم زیر گریه...اما گریه ام نمیگیره...زانوهام رو بغل میکنم وسرم رو میون زانوهام قایم میکنم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 2:19  توسط منو خودم  | 

شاید تا به حال شنیده باشین که میگن : واسه یه برادر هیچ جایی راحت تر و بهتر از خونه خواهرش نیست ...

به مسیر و اتفاقات زندگیم که نگاه میکنم میبینم که همیشه درگیر و متاثر از حضور آدم ها در زندگیم بودم و هستم ... یه رابطه متقابل ... بر من تاثیر میگذارند و من نیز هم...خیلی کم پیش اومده که بتونم از کنار آدم ها به راحتی عبور کنم.. اگه به بعضی از شماها بگم که چه زمان هایی و تا چه عمقی به شما و زندگی هاتون فکر میکنم حتما تعجب میکنین...

 

... از کنار هم عبور میکنیم ، شاید کنار هم بنشینیم ، شاید حرف بزنیم ، گریه کنیم یا بخندیم ... بعد هم به مسیرمون ادامه میدیم...

 

چند شب پیش داشتم با محسن حرف میزدم... در مورد دانشکده هامون ... محسن میگه ، دانشکده شون یه زندگی کامله ، یه خاطره هوس انگیزه ، یه منبع مطمئن برای رجوع و به اتفاق بی نظیره تو زندگی خودش و هم دانشکده ای هاش ...

حقیقتش بهش حسودیم شد..از چهار سال دانشگاه کمتر از دو سال تو دانشکده مون سپری شد. اون دوسال هم با تقریب خوبی قابل چشم پوشیه.

حقیقت ماجرا بعد از رفتن احمد ، رفیقی نداشتم..یه آدمی که بشه بهش رجوع کرد ، کنارش نشست ، باهاش حرف زد .. بدون اینکه هیچ آسیبی به آزادی سیستم ات وارد کنه یا عقیده ای رو بهت تحمیل کنه اما در کنارش تاثیر گذارم باشه...

 

....بعضی وقت ها امید داشتن میتونه یه آدم رو از پا در بیاره اما از اتفاقات خوب نمیشه جلوگیری کرد همونطور که از اتفاقات بد....

 

مریم ... یادآور دوران بزرگ کودکیه منه که فکر میکردم همه آدم ها خوبن و مهربون ....

وقتی به این آدم و شخصیتش فکر میکنم احساس خوبی پیدا میکنم .. همیشه به ایرن میگم مریم فوق العاده است..همونیه که هست نه بیشتر نه کمتر...نمیدونم میتونم منظورم رو برسونم یا نه...

مریم همون اتفاق خوبه که نمیتونی جلوش رو بگیری . به اتفاق ویژه که از اون سر دنیا تاثیر گذاره روی زندگی ما تو این سر دنیا...

 

.... البته از این سر تا اون سر دنیا فاصله ای نیست...

 

این روزها خانواده ای خوب داریم...

این همون اتفاقه که این روزها زندگی ما رو بعد از مدت ها تحت تاثیر قرارداده...

به همین خاطر وقتی میریم خونه مریم و محسن دوست دارم بمونم ، دوست دارم زمان دیرتر بگذره....

 

شاید تا به حال شنیده باشین که میگن : واسه یه برادر هیچ جایی راحت تر و بهتر از خونه خواهرش نیست ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:27  توسط منو خودم  | 

امشب یکی از شبکه ها فیلم غریبانه رو نشون میداد.

داستان یه مردیه نام بزرگ(ابوالفضل پورعرب) که اجباری و ساختگی مجبور به ازدواج با یه زن(هدیه تهرانی) میشه و پسره، دختره رو شیفته حودش میکنه و اما مریض بوده و نشونه مریضیش خون دماغ شدنش بوده و آخر فیلم در حالیکه دختره رسما عاشقش شده میمیره...

نمیدونم دقیقا چند ساله بودم که این فیلم رو دیدم.اما خیلی دوستش دارم و دارم و بارها دیدمش.بعد از دیدنش جلو اونایی که نازم رو میخریدن ادا درمیوردم که اتفاقی از دماغم خون میاد و دماغم رو میون دستم قایم میکردمو میپریدم تو دستشویی ....

یعد از یه  مدتی تو تابستون بود که واقعا خون دماغ میشدم.رفتم دکتر و چیزی نبود... اما خدا خدا میکردم یه چیزی باشه....

امشب که داشتم فک میکردم میبینم که زندگیم واقعا خیلی شبیه شخصیت بزرگ همین فیلمه...

یه آدمی که معلوم نیست داره چه میکنه ،چی داره میگه ، کجا داره میره...

یه آدمی که معمولا دنیا به هیچ سمتیش حساب نمیشه...

یه آدمی که فک میکنه خیلی رود میمیره و اما این موضوع هم نمیتونه برانگیختش کنه...

یه آدمی که معلوم نیست دقیقا کجای این دنیا قرار داره و معلقه...معلق....

----

پ.ن ۱: از فردا در این وبلاگ دستور پخت عدسی مخصوص ایرن بانو به فروش میرسد... هرکه خورده راضی بوده..باور کنین رویاییه..مثل خودش...

پ.ن ۲: امروز بعد از مدت ها با یه رفیق حرف زدم که خیلی خوشحالم کرد...خیلی... نیوشای عزیز..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:58  توسط منو خودم  | 

استقلال رفته بود دسته ۳ ... بابا خیلی داغون بود...با این حال بازم همه بازی های استقلال رو میرفت استادیوم تماشا میکرد...

با بسیج زنجان بازی داشت.. من اتفاقی شدم توپ جمع کن اون بازی... ماجراش مفصله... یکی از بازیکنان استقلال شوت زد... منم پشت دروازه حریف ... توپ یه راست اومد تو شکم من و تا آخر بازی بالا میووردم...

از ۳ سالگی با بابا میرفتیم استادیوم... خواهرهام هم که کوچیک تر بودن مبومدن باهامون...

یه ساندویچ کالباس با سه پر کالباس و چندتا خیار شور و شایدم گوجه و پرچم بزرگ استقلال و بلوز های مدل به مدل آبی من... بعدشم گرفتگی ۳ روزه گلو به خاطر داد و فریادو تشویق

دیروز آخر بازی رو با ایرن تو میدون منیریه جلوی یه مغزه دیدیم..زیر نم نم بارون... یهو انگار همون محسن چندسال پیش... تو استادیوم ... گریه های بعد از باخت استقلال.. شماره ۱۸ پیراهن جعفر مختاری فر ،بازیکن محبوب من ، روی تمام لباس های ورزشی و غیر ورزشی... دادوفریاد های من و سکوت بابا و سیگار کشیدناش تو استادیوم... مظلومی آتیش پاره آتیش پاره ، تورو کرد پاره تورو کرد پاره...

داور که سوت رو کشید کل منیریه شد دست و ماچ و بوس...

سال پیش اصلا دلم نبود سپاهان قهرمان شه..حیف اون همه طرفدار قرمز بود که سپاهانی ها جلوشون دور افتخار بزنن تو آزادی.. حیف بود افشین قطبی قهرمان نشه.. حیف بود اون همه جوون پرسپولیسی ناراحت و با گریه برن خونه...

اصلا به نظرم حیفه تیمی غیر از آبی و قرمز قهرمان شه...

اینکه اینا همش بازی و همه سرکاریم رو قبول ندارم زیاد... تو زندگی حداقل من این چیزها لازمه...

بابا خیلی وقته حال و حوصله نداره بریم استادیوم..منم از خودش بدتر... دوست دارم یه بار دیگه باهم بریم استادیم...ساندویچ کالباس و پرچم آبی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:36  توسط منو خودم  | 

امروز روز آخر فروردینه ...

آسمون تهران بغض زمستونیش ترکیده و گاهی میباره و من چتر به همرام ندارم...

امروز ۳۱ فروردین ، روز تولد منه....

هنوز هم مث قبل ...

شب با روز فرقی برام نداره..

هنوز  هم همان آدم رویا پرداز...

هنوز بهترین بازیکن فوتبال دنیا هستم که بدون حتی یک شکست یا تساوی با پیراهن بارسلونا از فوتبال خداحافظی میکنه.....

هنوزم جای ابی در کنسرت ها آواز میخوانم...

هنوز رییس جمهور ایرانم و محبوبیتم حدو حصر نداره...

هنوز در سخت ترین رقابت طلای المپیاد فیزیک جهانی رو گرفتم ...

و هنوز دوست دارم اولین رمان ام رو چاپ  بشه ...

هنوز دوست دارم بریم آمریکای جنوبی و همه جاش رو ببینم...

هنوز دوست دارم یه کتابفروشی تو میدون انقلاب داشته باشیم...

و هنوز دوست دارم یه خونه داشته باشیم که یه بالکن داشته باشه که توش دوتا صندلی جا بشه واسه من و ایرن...

تو خیابون که راه میرم رویا هام رو تک به تک مرور میکنم.. اون وقت دوست دارم یکی از پشت بزنه رو دوشم و من برگردم و حتی بی اینکه طرف رو بشناسم یا حتی وایسه یا بره  های های بزنم زیر گریه، تو خیابون...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:35  توسط منو خودم  | 

اینجا دیگه داستان نمی نویسم..... به جاش اینجامی نویسم...

خیلی وقت ها یه حرف هایی تو دلم هست یا یه چیزهایی از ذهنم عبور میکنه که دوست دارم بنویسم یا در موردش حرف بزنم و دوست دارم بقیه آدم ها در موردش نظر بدن ... دقیقا همون لحظه دوست دارم درباره اش حرف بزنم... قبلا زیاد برام مهم نبود که دیگران نظرشون چیه در مورد درونیات  من یا مسائلی که ذهن من رو به خودشون مشغول میکنه یا حتی احساساتی که دارم...شاید یه ژست یا ادا اطوار روشنفکری بود...اما به خودم دروغ نمیتونم بگم ..دوست دارم دیده بشم..دوست دارم خونده بشم...و دوست دارم در مورد زندگی و دریچه های باز یا بسته اون تو زندگیم حرف بزنم...

کللن این قصه سر دراز داره..دارم تغییر میکنم ...

میدونید چه کارهایی رو نکردم؟

چه جاهایی رو نرفتم؟

از چه کوچه هایی عبور نکردم و چه آواز هایی رو نشنیدم؟

میدونید چقدر ادای آدم های خوب رو در آوردم ؟

چه لب هایی رو نبوسیدم و از چه اغوش هایی به سادگی عبور کردم ؟...

میدونید چقدر خودخواه نبودم؟

چقدر آرزوهام و علایقم رو خودم و دقیقا خودم له کردم...

و حالا دیگه نمیخوام اونطوری باشم ...

می خوام خودم باشم... و خودم رو خوشحال کنم از زندگی کردنم...

فقط همین یکدفعه است..باور کنید...فقط یکبار زندگی میکنم...

همین...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 15:51  توسط منو خودم  | 

سیگار از لای انگشتان چاق دست چپش جم نمیخوره.دستش رو از پنجره ماشین بیرون گذاشته اما با وزش باد همه دود سیگار داخل ماشن میشه و شاید اینطوری کشیدن سیگار رو لذت بخش تر میکنه.

چراغ راهنمایی تقاطع خیابون کارگر و بلوار کشاورز طبق معمول قرمزه مثل چشم های محسن.

ویراژ ناگهانی یه موتور سیکلت خواب رو از سرش میپرونه ...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:37  توسط منو خودم  | 

انگار دو تا ساچمه زیر چشم های خورشید می چرخن. چشم هاش دیگه تاب نمیاره و چشم هاش رو باز میکنه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:25  توسط منو خودم  | 

پاهای درازم دارن خفه میشن از بس تو گردن هم پیچ خوردن. همیشه  سوار ماشین که میشم همین مشکل رو دارم. بابا شیشه پنجره ماشین رو میکشه پایین و باد لختی گردن درازتر از پاهام رو نشونه میره و میشینه روش و سرماش همه جام نفوذ میکنه.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:59  توسط منو خودم  |