تولد باباست و این دومین باریه که من دارم اینجا در موردش پست میذارم ... و بازهم میدونم که هیچوقت اینجا رو نمیخونه و به غایت دوستش دارم... همین...
الانه كه صداش دربياد .
صداش رو اصلن دوست ندارم.اما انتخاب ديگه اي هم ندارم.
خودشه...
با ههمون صداي هميشگي ... مكث و امتدادهاي هر روز.بي هيچ احساس و ملاحظه اي.
دستم رو از زير پتو بيرون ميبرم.مسير رو از بره ، دستم.
مولكول هاي هوا رو دونه دونه كنار ميزنه و خودش رو ميرسونه بالاي سر ساعت و صداي زنگ اش رو خفه ميكنه.
دستم روكه از همون مسير قبلي زير پتو برميگردونم ، ذرات نور بهش چسبيده كه تو تاريكي تازه داره خودش رو نشون ميده.
عادت هميشگي ام بوده كه نور كه به چشم هاي ميخوره مي بندمشون...
چشم هام رو مي بندم و محكم فشارشون ميدم.
فايده اي نداره.
يهو پتو رو كنار ميزنم و نور زير پتو به هين سادگي ميميره.
روي تخت ميشينم و به صندلي اي كه كنار تخت نشسته خيره مي شم و تو دلم بهش سلام ميكنم .
با احتياط به سمت پنجره اتاق ميرم و با دلهره و اضطراب پرده رو كنار ميزنم...
آدم چه ميدونه پشت پرده داره چه اتفاقي ميوفته يا چه چيزي انتظارش رو ميكشه...
آفتاب نزده پاييزي پشت ابرها خودش رو قايم كرده و ابرهاي قطور تمام آسمان رو احاطه كردن.
پنجره رو كه باز ميكنم باد سرد روي تنم ميشينه. قطب هاي نا همنام همديگرو جذب ميكنن.
تا بيام به خودم بجنبم سرما تمام تنم رو اشغال ميكنه و با گرماي درونم شروع ميكنه به جنگ.
ميدونم كه از پا در ميام. از اين هم كه بگذريم هر مبارزه اي هم سن و سال خودش رو داره...
حدسم درست از آب درمياد ، لرزه به تنم ميوفته.
پنجره رو ميبندم و پرده رو سر جاي اولش برميگردونم و سريع خودم رو به تخت ميرسونم و زير پتو پنهان ميشم.
زمان به كار هميشگه اش مشغوله و هي داره بي رحم و خيال به آخرش نزديك ميشه...
صداهايي ميشنوم ، از زير پتو.
انگار همهمه اي ، شايد دادي يا فريادي يا شايدم هيچ صدايي نباشه و من دارم خيال ميكنم... اما هر چيزي كه باشه ميرزه تو يه روز سرد پاييزي دنبالش رو بگيري...
پشت پنجره برميگردم ، پرده رو كنار ميزنم و به خيابون نگاه ميكنم..
لباس هام رو ميپوشم و به جنازه تخت كه وسط اتاق دراز به درازافتاده نگاه ميكنم و پتو روميكشم روش ، تا بالاي سرش و از خونه ميزنم بيرون........
فكر ميكني اين دنيا چه جور جاييه؟
يا مثلا فكر ميكني وقتي ميگم همه مسيرهاي دنيا از عدد 18 عبور ميكنه شوخي ميكنم؟ واقعيت نداره ؟ مث آدما ؟
شاهد از غيب رسيد ... همين خود من...
تازه 18 سالم شده بود و فكر ميكردم يه زن رو مي فهمم. همه فكرش رو ميخونم و مسير همه منحني هاي تن اش رو از برم....
عاشق خواهر رفيق ام شده بودم و خاطرخواهش...
يه روز كه هيچكي خونشون نبود ، بهم زنگ زد پاشو بيا ميخوام موهامو بهت نشون بدم.
رفتم. موهاش رو ديدم.اما به رسم وفاداري به رفيق حتي يه بوس اش هم نكردم. اما بعدها كه رفت فهميدم وفاداري من در نظر اون حماقت بوده و از اون به بعد هر كاري كه شروع كردم تا تهش رفتم.
يا اصلا چند جا كار ميكني و اضافه كاري ميموني و از كجا معلوم شايد زيرآب چند نفرم بزني و يه پولي دست و پا ميكني ميذاري تو بانك تا وام 18 ميليون وام بگيري و خونه بخري...بعدش چند هفته كه مونده تا نوبت وام ات بشه یهويي مملكت از اين رو به اون رو ميشه و واسه يه خونه 18 ميليوني بايد حداقل 30 تا بسلفي...
يا 18 امين روز گرم تابستون رو به شب رسوندي و خسته تو اتاقت داري با رفيقات گپ ميزني و از بيرون اتاق، تو حياط سروصدا مياد.
باورت نميشه..چند نفر در اتاقت رو ميشكنن و ميريزن سرت و چنان لت و پارت ميكنن كه تا چندين سال بعد هم از تو تقويم جيبي يا تقويم خاطرات ات برگه روز 18 ام رو پاره ميكني و ميندازي يه جا كه كسي پيداش نكنه يا از اون بدتر ممكنه حتي تا 18 سال بعدش هم هي از خودت بپرسي :
چرا ؟ آخه گناه من چي بود؟
سن و سالت كه از 30 ميگذره و زن و بچه اي دست و پا كردي واسه خودت ، يه نفس راحت ميكشي كه بالاخره منحني مرگ رو رد كردي و حالا حالا ها بعيده لب هاي مرگ رو ببوسي ...
چون ديگه سن ات از معتاد شدن و گوشه خيابون مردن گذشته يا ديگه حس و حال آزادي و آزاديخواهي نداري كه بخواي كشته بشي...
اما دقيقن اشتباهت همينجاست...
يه روز كه از سر كاري كه صبح تا شب ات رو اونجا تلف ميكني كه واسه همون زن و بچه نون در بياري بر ميگردي يهو يه گلوله مياد ميشينه تو جونت...
آره بابا ... همينه...
گلوله كه اين حرفا حاليش نيست ... زن و مرد نمي فهمه... آزادي خواه و آزادي نخواه نميشناسه...
مياد مستقيم ، شوراخ ميكنه...سرت گيج ميره و از دهانت خون ميزنه بيرون و ...
يهو به خودت مياي و ميبيني روز 18 ام ماه بوده كه مردي و تازه اينجا اگه شانس داشته باشي روز تولدت هم 18 ام هر ماه ديگه بوده باشه اين ممكنه بشه يه نكته ظريف كه تو مجلس ختم ات يا وقتي سنگ قبرت رو ميبينن در موردش حرف بزنن تازه از كجا معلوم كه تو واقعن روز 18 ام به دنيا اومده باشي و بابات با هر كس ديگه شناسنامت رو چند روز اين ور اونور نگرفته باشه؟
يا اينكه...
چند ماه مونده تا بشه يه آدم 18 ساله تو سلول ات نشستي و نگاهت رو دوختي به دريچه سلول ات ... دريچه كه بعضي وقت ها زندانبان از پشتش بهت نگاه ميكنه يا دريچه اي كه اون بالاست و رو به حياط بازشده...
ميدوني كه تو زندون تنها چيزي كه هيجان آوره همين دريچه هاست... شايد يه وقتي يه پرنده اي از جلوش عبور كنه يا از اون يكي يه نفر بياد و يه خبر خوش بده...
اما نه... تو بالاخره 18 سالت ميشه و ...
يه روز سرد پاييز كه برگ درختا از ترس مرگ تو رنگ رخساره شون زرد شده و آسمونم داره برات گريه ميكنه...
تن ات ميون زمين و آسمون معلق شده و باد ميپيچه تو لباس بدشكل زندان كه هيچوقت دوستش نداشتي و اتفاقن شده آخرين لباس زندگيت...
این رو نوشتم که یادم بمون که بهنود چندروز پیش مرد و یادم بمونه که هستند هنوز کسانی که از ۱۸ ساله شدن هراس دارند...